تبليغاتX
ام . اس در گذر زمان

هنگامی‌که خود را باور داریم، یابا درون و بیرون خود هماهنگ هستیم، رفتارمان آرام، منشمان استوار و شخصیتمان ثابت خواهد بود. اطمینان داشته باشیم که همه، انسان‌های آزاد، خودباور و برخوردار از اعتماد به نفس را دوست دارند. انسانی شایسته اعتماد است که در عین هماهنگی با دیگران، منش و هویت خود را به‌خوبی بشناسد و مطابق آن عمل نماید.  هنگامی‌که به خواسته‌ها و هدف‌های خود ایمان بیاوریم، می‌توانیم در جهت دستیابی به آن‌ها حرکت کنیم. اما زمانی که به آن‌ها را باور و ایمان نداشته باشیم، وقتی برای آن نمی‌گذاریم، بلکه آن‌ها را به ضمیر ناخودآگاه می‌فرستیم تا در عمیق‌ترین نقطه آن سرکوب شوند ، طولی نمی‌کشد که  آن‌ها را به طور کامل فراموش می‌کنیم اگر ارزش‌های خود را باور کنیم، می‌توانید هدف‌های خود را نیز عملی سازیم. اولین راه برای رسیدن به یک هدف، مکتوب  کردن آن است. یک باور باستانی حکایت می‌کند: ‌”آنچه که نوشته شود، به انجام می‌رسد و آنچه بر زبان رانده شود، فراموش می‌گردد‌“.
هنگامی‌که کلمه‌ها بر سطحی نوشته می‌شوند، زنده می‌مانند. حقیقت در این نکته است: هنگامی‌که ما آن چه را که می‌خواهیم، در قالب یک جمله می‌نویسیم، به تمام زوایای آن پی می‌بریم و ضمیر ناخودآگاهمان به طور کامل آن را جذب می‌کند و به‌صورت خود به‌خودی به‌سوی هدف خود راهنمائی می‌شویم. در جائی خواندم: ‌”مرد جوانی در سن پانزده سالگی، ۱۲۷ هدف خود را بر روی کاغذ زرد رنگی نوشت. برخی از این هدف‌ها تنها نشانی از ساده‌ترین اشتیاق‌های نوجوانی را داشت. به طور مثال، این که بتواند از ارتفاع5/1 متری یا به طول 5/2 متر بپرد، ۲۰۰ متر کلاغ پر برود، وزنه ۷۰ کیلوئی را بالا ببرد، زوایای رود نیل را کشف کند، روی شترمرغ سوار شود و... او اکنون ۵۲ ساله است و ۱۰۵ آرزوی خود را عملی کرده است خودش همواره به خاطر اهداف از دست رفته اش افسوس می خورد. به‌عنوان مثال، قله اورست‌“ را فتح نکرده است، پزشک نشده است ونتوانسته  میمونی بازیگوش را تربیت کند... می‌گویند او هنوز همان کاغذ زرد رنگ را همراه دارد و مرتب نوشته‌های روی آن را می‌خواند و بررسی می‌کند شاید برای به تحقق رسیدن ۲۲ آرزوی دیگر هنوز دیر نشده باشد.این‌کار به ما اعتماد به نفس می‌دهد و باعث می‌شود خود را با آرزوهایمان غریبه ندانیم. اهداف خود را بنویسیم و مرتب آن‌ها را بخوانیم ،وقت را تلف نکنیم ....

((توان‌گران، پیش از آن‌که به هدف‌های خود برسند، در آیینه‌‌‌‌‌ٔ دل، خود را توان‌گر دیده‌اند.))



+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 7 بعد از ظهر  توسط سعید  | 

((  چند تا مطلب از استاد ارجمند  ریچارد نویسنده مجموعه کتابهای کلیدهای طلای  ))

۱- تاثیر گذاری یعنی نظر خود را بدون هیچ تحمیلی القا کردن.

۲- شما در صورتی که خودتان باشید می توانید براحتی روی دیگران تاثیر بگذارید.

۳- شعار اتحادیه مدیریت آمریکا : مهم ترین عامل موفقیت من متقاعد کردن دیگران به ارزش خودم و عقایدم.

۴- برای تاثیر گذاری موثر طوری رفتار کنید که نشان دهد شما موفق خواهید شد.

۵- تجربه + پذیرش شکست = شکست و تسلیم

   تجربه + بررسی بازتاب ها = یادگیری٬ انتخاب و پیشرفت.

۶- تمرین٬ تمرین٬ تمرین........

 اگر ندانيد كه به كجا مي رويد , چگونه توقع داريد به آنجا برسيد ؟

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 9 بعد از ظهر  توسط سعید  | 

بعدازمرگم ، انگشتان مرا به رایگان دراختیار اداره انگشت نگاری قرار دهید.

به پزشک قانونی بگویید ، روح مرا کالبد شکافی کند من به آن مشکوکم.

 ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند.

عبور هرگونه کابل برق ، تلفن ، لوله آب ویا گاز از داخل گور این جانب ، اکیدا" ممنوع است .

برقبرمن پنجره بگذارید تاهنگام دلتنگی ، گورستان را تماشا کنم.

کارت شناسای ودو قطعه عکس مرا لای کفنم بگذارید ،شاید آنجاهم نیاز باشد.!

دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند ،درچمنزار خاکم کنید.!

کسانی که زیر تابوت مرا میگیرند باید هم قد باشند.

شماره تلفن گورستان وشماره قبر مرا به بیکاران ندهید.

گواهی نامه رانندگی ام را به آدمی مستحق بدهید، ثواب دارد.

به جای عکسم روی آگهی ترحیم ، کارت معافی ام رو بگذارید.

درمجلس ختم من گاز اشک آور پخش کنیدتا همه به گریه بیفتند.

از این که نمی توانم در مجلس خودم حضور یابم، از قبل پوزش می طلبم وخواهش میکنم پشت سرم حرف درنیاورید.

التماس میکنم کفنم را از یک پارچه مارکدار انتخاب کنید تا جلوی آدم های تازه به دوران رسیده کم نیاورم .

به  مرده شوی بگویید مرا با چوبک بشوید ،چون به صابون وپودر حساسیت دارم .

چون تمام آرزوهایم را به گور می برم ،سعی کنید قبرمرا بزرگ بسازیدکه جای انها هم باشد.

ــــ((احساس سوختن به تماشا نمی شود ،خودبسوز تا که بدانی چه می کشم))ــــ

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 3 بعد از ظهر  توسط سعید  | 

کشاورزی الاغ پیری داشت که به طور اتفاقی توی چاهی بدون آب می افتد، کشاورز هرچه سعی کرد نتوانست الاغ را از چاه بیرون بیاورد، برای آنکه الاغ بیچاره زیاد زجر نکشد ،کشاورز ومردم روستا تصمیم گرفتن چاه را باخاک پرکنند تا الاغ زودتر بمیرد وزیاد زجر نکشد.مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاک های روی سرش را می تکاند وزیر پایش می ریخت ووقتی خاک زیر پایش بالا می آمد سعی میکرد روی خاک  بیاید. روستا ی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادندوالاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه دادتا اینکه به لبه چاه رسید وبیرون آمد.

مشکلات زندگی ، مثل تلی از خاک بر سر ما می ریزندوما مثل همیشه دو انتخاب داریم .اول اینکه اجازه ندهیم مشکلات ما را زنده به گور کنند ودوم اینکه از مشکلات سکوی برای صعود بسازیم.                                          

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 7 بعد از ظهر  توسط سعید  | 

پاييز مهربان!
آوازهای رنگی خود را ز سر بخوان !  بابرگهای قهوه ای و سرخ و زردخویش نقش هزار   پرده ای از يادها بکش .....                                  
لختی درنگ کن!
از سطر سطر دفتر يادم عبورکن!
با من کتاب خاطره ها را مرور کن!
تو يادگار عمر به تاراج رفته ای
در روزهای خاطره انگيزت
پيچيده عطر کودکی و نو جوانی ام.
من دکمه های لباسم را
با دستهای مهر تو می بندم
در کوچه های خاطره انگيزت
دنبال عمر گمشده می گردم
گلدان شمعدانی و ياسم را
با قطره های مهر تو
آب می دهم.
با من بمان.......
! با من بخوان.......!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 1 قبل از ظهر  توسط سعید  | 

 سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست
تو یه رویای کوتاهی دعای هر سحرگاهی
شدم خواب عشقت چون مرا اینگونه میخواهی
من آن خاموش خاموشم که با شادی نمیجوشم
ندارم هیچ گناهی جز که از تو چشم نمی پوشم
تو غم در شکل آوازی شکوه اوج پروازی
نداری هیچ گناهی جز که بر من دل نمی بازی
مرا دیوانه میخواهی ز خود بیگانه میخواهی
مرا دلباخته چون مجنون ز من افسانه میخواهی
شدم بیگانه با هستی زخود بیخود تر از مستی
نگاهم کن نگاهم کن شدم هر آنچه میخواستی
سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست
بکش دل را شهامت کن مرا از غصه راحت کن
شدم انگشت نمای خلق مرا تو درس عبرت کن
بکن حرف مرا باور نیابی از من عاشق تر
نمیترسم من از اقرار گذشت آب از سرم دیگر
سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست.....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 2 بعد از ظهر  توسط سعید 

من بنــده عــاصیم رضای تو کجاست
تــاریک دلم نــور و ضیـای تو کجاست
ما را تو بهشت اگر به طاعت بخشی
آن بیع بود لطف و عطـای تو کجاست

به نام آن خدایی که نام او راحت روح است و پیغام او مفتاح فتوح است و سلام او در وقت صباح مؤمنان را صبوح است و ذکر او مرهم دل مجروح است و مهر او بلا نشینان را کشتی نوح است.

الهی! گفتی کریمم امید برآن تمام است. چون کرم تو در میان است نا امیدی حرام است.
الهی! بیزارم از طاعتی که مرا به عجب آرد. مبارک معصیتی که مرا به عذر آرد.
الهی! اگر کار به گفتار است بر سر همه تاجم و اگر به کردار است به پشه و مور محتاجم.
الهی! اگر بر دار کنی رواست، مهجور مکن و اگر به دوزخ فرستی رضاست، از خود دور مکن.
الهی! گناه در جنب کرم تو زبون است، زیرا که کرم تو قدیم و گناه اکنون است.
الهی! اگر یکبار گویی بنده من، از عرش بگذرد خنده من.
الهی! اگر امانت را نه امینم، آن روز که امانت می نهادی می دانستی که چنینم.
الهی! اگر با تو نمی گویم افکار می شوم. چون با تو می گویم سبکبار می شوم.
الهی! در سر خمار تو داریم و در دل اسرار تو داریم و به زبان استغفار تو داریم.
الهی! اگر گوییم ثنای تو گوییم و اگر جوییم رضای تو جوییم.
الهی! بنیاد توحید ما خراب مکن و باغ امید ما را بی آب مکن و به گناه روی ما را سیاه مکن.
الهی! دانایی ده که از راه نیفتیم و بینایی ده تا در چاه نیفتیم. دست گیر که دستاویزی نداریم، بپذیر که پای گریزی نداریم.
الهی! درگذر که بد کرده ایم و آزرم دار که آزرده ایم.
الهی! مگوی که چه کرده ایم که دردا شویم و مگوی که چه آورده یی که رسوا شویم.
الهی!
فرمایی که بجوی و می ترسانی که بگریز. می نمایی که بخواه و می گویی که بپرهیز.
الهی! ترسیده بودم بر خوان تو نشاندی. ابتدا می ترسیدم که مرا بگیری به بلای خویش، اکنون می ترسم که مرا بفریبی به عطای خویش.
الهی! عمر بر باد کردم و بر تن خود بیداد کردم. گفتی و فرمان نکردم. درماندم و درمان نکردم.
الهی! تو ساز که ازین معلولان شفا نیاید، تو گشای که از این ملولان کاری نگشاید.
الهی! ظاهری داریم شوریده. باطنی داریم در خواب. سینه ای داریم پر آتش. دیده ای داریم پر آب. گاه در آتش سینه می سوزیم و گاه از آب چشم غرقاب.
الهی! اگر نه با دوستان تو در رهم، آخر نه چون سگ اصحاب کهف بر درگهم. انتظار را طاقت باید و ما را نیست. صبر را فراغت باید و ما را نیست.
الهی! مکش این چراغ افروخته را و مسوز این دل سوخته را و مران این بنده آموخته را ...

                                                                   التماس دعا


+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 11 بعد از ظهر  توسط سعید  | 

هستی چه بود ، قصه ی پر رنج و ملالی
کابوس پر از وحشتی ، آشفته خیالی
ای هستی من و مستی تو ، افسانه ای غم افزا
کو فرصتی که تا لذتی بریم از شب وصالی

ز هستی ، نصیبم بود درد بی نهایت
چنان نی ، ندارم سر شکوه و شکایت
چرایی غمین ، اقامت گزین به درگاه می فروشان
گریز از محن ، چو من ساغری بزن ، ساغری بنوشان

هستی چه بود ، قصه ی پر رنج و ملالی
کابوس پر از وحشتی ، آشفته خیالی

ای دل ، چه ز جانم خواهی ، ای تن ، ز چه جانم کاهی
ترسم که جهانی سوزد ، از دل چو بر آرم آهی

به دلم نه هوس ، نه تمنا باشد ، چه کنم که جهان همه رویا باشد
بگذر ز جهان همچون من ، افشان به جهانی دامن
بزمم سیه اما سازد جمع دگران را روشن

هستی چه بود ، قصه ی پر رنج و ملالی
کابوس پر از وحشتی ، آشفته خیالی
ای هستی من و مستی تو ، افسانه ای غم افزا
کو فرصتی که تا لذتی بریم از شب وصالی ...

    (( قبول حقیقت زندگی  از بیان حقیقت آن سخت‌تر است ))   

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 10 بعد از ظهر  توسط سعید  | 

 سلام دوستان عزیز وهمدردان ارجمند    راستی یه مدتی بود که به اتفاق دوست نا مهربانم ام اس مسافرت رفته بودم و نمیتونستم خدمتتون باشم الانم اومدم خدمتتون. البته از ابراز لطف همه تون سپاسگزارم،مخصوصا"از اونای که تواین مدت  نبودنم براشون موجب نگرانی شده بود وخواسته بودن از حالم با خبرشون کنم، راستی  درجوابشون بایدبگم که به لطف خدای  مهربان هنوزم سالم وسرحالم وبدون کمک با پاهای خودم میتونم حرکت کنم وبا چشای منتظرم دنیای زیبا ووبلاگهای پرمفهوم و محتواتون رو ببینم وبخونم، بهرحال صمیمانه ازتون متشکر وممنونم  واگه امکانش هست ولایقشم میخوام دوباره منو تو محفل انستون جای بدید.                                                

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 8 بعد از ظهر  توسط سعید  | 

غنچه  بادلی گرفته گفت  

زندگی لب زخنده بستن است

گوشه ای درون خود نشستن است

گل به خنده گفت

زندگی شکفتن است

با زبان سبز راز گفتن است

گفتگوی غنچه و گل از درون باغچه

بازهم به گوش می رسد

تو چه فکر می کنی؟

راستی کدامیک درست گفته اند؟

من که فکر می کنم

گل به راز زندگی اشاره کرده است

هرچه باشد او گل است

گل یکی دو پیرهن

بیشتر زعنچه پاره کرده است

زندگی سختگیرترین معلم دنیاست زیرا اول امتحان می گیرد سپس درس می دهد

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 10 بعد از ظهر  توسط سعید  |